X
تبلیغات
رایتل
اخبارهنرمندان جهان

داستان۷

پنج‌شنبه 7 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 14:46

مرد لال قصه

داستانی است که نمی‎توانم بگویمش. من زبان ندارم و داستان، داستان تقریباً فراموش شده‎ای است که گاهی به یادم می‎افتد.

داستان درباره سه مرد است، در خانه‎ای در یک خیابان. اگر می‎توانستم حرف بزنم، می‎توانستم داستان را با آواز بخوانم؛ می‎توانستم آن را در گوش زن‎ها و مادرها زمزمه کنم، می‎توانستم در خیابان بدوم و آن را بارها و بارها تعریف کنم. زبانم می‎توانست آزاد شود و پشت دندان‎هایم تلق تلاق صدا بکند.

سه مرد، در خانه داخل اتاق‎اند. یکی از آن‎ها جوان است و ژیگولو و مدام می‎خندد. دومی مردی است که ریش خاکستری و بلندی دارد.

مرد، مشکوک است که شک، زندگیش را تباه کرده است و گهگاه که شک رهایش میکند، به خواب می‎رود.

مرد سومی هم در آن جاست که نگاه‎های شروری دارد و با عصبیت در طول اتاق قدم می‎زند و دست‎هایش را به هم می‎ساید. هر سه نفر انتظار می‎کشند، انتظار.

در طبقه بالای خانه زنی است، که در اتاقی نیمه تاریک، کنار پنجره، پشت به دیوار ایستاده است.

این چارچوب داستان من است و من می‎دانم، خلاصه‎ای از داستان است.
یادم می‎آید که مرد چهارمی، وارد خانه شد، یک مرد سفید پوست ساکت. همه جا مثل دریا در شب، ساکت بود. مرد قدم بر کف سنگی اتاق گذاشت، جایی که از آن سه مرد هیچ صدایی بر نمی‎خاست.

مردی که نگاه‎های شروری داشت، جوش آورد و مثل یک حیوان زندانی در قفس، به عقب و جلو دوید. پیرمرد ریش خاکستری نگران شد و به کشیدن ریشش ادامه دارد.

مردم چهارم، مرد سفید پوست به طبقه بالا و پیش زن رفت، جایی که زن انتظار می‎کشید.

چه قدر خانه ساکت بود و ساعت‎های خانه همسایه‎ها چه قدر به صدای بلند تیک تاک می‎کردند، خودش حکایتی است.

زن با تمام وجود در عطش عشق می‎سوخت و می‎خواست که قشقرق راه بیندازد.

وقتی که مرد سفید پوست ساکت به نزدیکی اش رسید، زن جلو پرید. لب‎هایش از هم باز شده بود و می‎خندید.
مرد سفید پوست چیزی نگفت. در چشم‎هایش نه نشانه‎ای از سوال بود و نه سرزنش. چشم‎هایش مثل ستاره سرد و بی روحی بودند.

در طبقه پایین، مرد شرور جیغی کشید و مثل سگ کوچولوی گمشده‎ای به عقب و جلو دوید. مرد ریش خاکستری سعی کرد دنبالش بکند، ولی خیلی زود خسته شد، روی زمین دراز کشید و خوابید، و هرگز از خواب برنخاست.

مرد ژیگولو هم روی زمین دراز کشید، خندید و با سبیل‎های تنک مشکی‎اش بازی کرد.

زبان ندارم که داستانم را بگویم. نمی‎توانم داستان بگویم. شاید، مرد سفید پوست ساکت، مرگ بود. شاید، زن آزمند زندگی بود. مرد شرور و مرد ریش خاکستری، هر دو به فکرم وا می‎دارند. هر چه فکر می‎کنم، نمی‎توانم درک‎شان بکنم. به هر حال اغلب به فکرشان نیستم. فکرم مشغول مرد ژیگولوست که در تمام داستانم می‎خندد.

اگر می‎توانستم درکش بکنم، همه چیز را می‎فهمیدم. می‎توانستم در دنیا بدوم و داستان شگفت انگیزی بگویم و دیگر لال نبودم.

چرا به من زبان نداده اند؟ چرا من لالم؟