X
تبلیغات
رایتل
اخبارهنرمندان جهان

داستان طنز2(تکرار زمانه)

پنج‌شنبه 7 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 14:20

مردی 80ساله با پسر تحصیل کرده 45ساله­اش روی مبل خانه خود نشسته

بودند ناگهان کلاغی کنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟

پسر پاسخ داد: کلاغ. پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟ پسر گفت : بابا

من که همین الان بهتون گفتم: کلاغه.بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار
پرسید: این چیه؟ عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: کلاغه

کلاغ!پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه­ای را باز کرد و

به پسرش گفت که آن را بخواند.در آن صفحه این طور نوشته شده بود:امروز پسر

کوچکم 3سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره

نشست پسرم 23بار نامش را از من پرسید و من 23بار به او گفتم که نامش کلاغ
است.هر بار او را عاشقانه بغل می‌کردم و به او جواب می‌دادم و به هیچ وجه

عصبانی نمی‌شدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا می‌کردم.